دعاکنید...

 

"شهيد آويني"

http://www.sober-minded.com/mediac/400_0/media/Hands~Raised.jpg

 

 

اي شهيد!اي آنکه بر کرانه ي ازلي و ابدي وجود،برنشسته اي! دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين مُنجلاب بيرون کش.

..............................................................

سلام به همه دوستان ان شاالله که بتوانم نائب الزیاره همگی باشم در معراج الشهدا دعا کنید بتوانم خودم را پیداکنم در این منجلاب نفس در این دنیای بی خدا دعا کنید به دعاهای همه شما محتاجیم...


اَللَّهُمَّ عَظُمَ الْبَلاَءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مَنَعَتِ السَّمَاءُ

وَ إِلَيْكَ يَا رَبِّ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ‏

 

برچسب ها: دعا کنید , بتوانم
زمان: 2015-06-02 00:28:14

دل و جگر

ظهر رضا معاون گردان نفس زنان داخل سنگر شد.

_هاشم آقا، پیک گردان پناهنده شده!!

http://nagsh.ir/images/phocagallery/adminnagsh-2013-07-22-52e2/thumbs/phoca_thumb_l_ra_136.jpg

_پناهنده...حسن قنبری؟؟

_بله! عملیات فردا شب چی میشه؟؟!!!

_برای همین پناهنده شده.

_فعلا خبر درز پیدا نکنه،ببینیم چی میشه رضا

شب برای اولین بار تیر بار کالیبر 50 دشمن خفه شده بود! خاموشی اون شب تیر بار عجیب بود.صبح سروصدا هاشم رو از سنگرش بیرون کشید.پشت خاکریز، رضا، دارعلی و چند نفری نشسته بودند و بادستشان خاکریز دشمن را نشانه می رفتند...

_اون جارو...

بین تپه رملی، دو نفر سنگین پیش می آمدند.نزدیک تر که شد رضا فریاد زد:

_حسن! اون کیه؟ آتیش بریزیم رو سرشون و دخلشون رو بیاریم.

دارعلی دهن باز کرد و گفت:

_صبر کن!

_انگار یه غریبه همراشه!

_حتما با دشمن اومده شناسایی تا پازل نامردیش رو کامل کنه.بذار آتیش کنیم روشون هاشم آقا...

فرمانده گفت:

چرا روز اومدن؟! تانگفتم، کسی حق نداره دستش روی ماشه بره ها...

  دوتایی تک تک تپه ها ی رملی رو رد کردن و توی تیررس قرار گرفتن. رضا گفت:

_حالا وقتشه قبل از اینکه فرار کنن باید آتیش بریزیم، سزای خائن مرگه...

دارعلی پرید وسط حرفش و گفت:

_حالا عجلتون چیه؟ شاید...

_نگاه کنین انگار عراقیه اسیره.نکنه کاسه ای زیر نمی کاسه باشه؟!بزنیم؟

_گفتم کسی خود سر عمل نکنه...

دونفری آمدند و به خاکریز خودی رسیدند.رضا و دارعلی جلو رفتن و هردو را گرفتن. هاشم گفت:

http://fararu.com/files/fa/news/1393/7/5/159737_922.jpg

_شاید پشیمون شده...تو دست عراقی چیه؟حسن رو ببرید توی سنگر خودم.باید بازجویی بشه.

هاشم داخل سنگر فرماندهی که شد. دارعلی هم ایستاده بود.

_بگو ببینم داستان از چه قراره؟

حسن سرش پایین بود و بعد از چنر ثانیه سرش رو بالا گرفت و گفت:

_هر کاری کنین هر چی بگید حقمه، ولی...

_ولی چی؟!

_مدتا بود خواب به چشممون نمی اومد شبا!

_چه ربطه داره؟!

دارعلی دخالت کرد و گفت:

_هاشم آقا اگه...

_تو حرف نزن! آدم زنده که وکیل وصی نمی خواد خدا بهش زبون داده...

_باشه میگم...مدتیه این لا مصب تیربار عراقیا تا صبح خواب رو از چشمای همه دزدیده.

هاشم جلو تر رفت و گفت:

_خب!

_عراقی رو اسیر گرفتم همونیه که پشت تیربار میشینه نامرد...

_دارعلی با تعجب گفت:

_خوب باهوش یکی دیگه رو جاش میشونن...

_نخیر فکر اونجاش هم بودم، چیزای توی دست عراقیه دل و جیگر تیرباره!

_حماقت کردی. گرفته بودنت...

دارعلی دوباره پرید وسط و گفت:

_تقصیر منه! دور هم نشسته بودیم حرف این تیرباره شد که ناکس نمیذاره بخوابیم. حسن آقا هم قوز لوطی برداشت و گفت میرم تیربارچی رو خِرکش میکنم و میارمش. فکر نمی کردم...

 

.............................................................................

پ.ن:

 

شهامت زندگی کردن، چیزی است که کمتر در مردمان این دوران دیده می‌شود.

 

زمان: 2015-06-02 00:28:14

وعده «آب و برق مجانی» از کجا آمد؟

همه ساله با فرا رسیدن 12 بهمن که مصادف با بازگشت امام خمینی (ره) به ایران است، ضد انقلاب با مطرح کردن این مساله که آیت الله خمینی در این روز و در سخنرانی خود در بهشت زهرا (س) وعده مجانی کردن آب و برق را به ملت داد، سعی می کند تا حرکت بزرگ ملت ایران را در انقلاب برای «آب و نان» خلاصه کند و از طرف دیگر نیز مدعی می شوند چرا صدا و سیما سخنرانی کامل ایشان در بهشت زهرا را هیچ وقت پخش نمی کند؟

در این باره سه نکته مهم وجود دارد:

1. برخلاف ادعای ضد انقلاب، امام در سخنرانی روز 12 بهمن در بهشت زهرا حتی یک کلمه هم در این باره صحبت نکرده است.

2. اساسا امام (ره) چنین وعده ای را نداده است بلکه برای اولین بار عباس امیرانتظام سخنگوی دولت بازرگان این مساله را در اسفند ماه 57 بیان می کند.

3. امام خمینی در سخنرانی روز 12 اسفند 57 در قم، *با نگاه انتقادی نسبت به این وعده داده شده، می فرماید: «شما به معنویات احتیاج دارید، معنویات ما را بردند اینها، دلخوش به این مقدار نباشید که فقط مسکن میسازیم، آب و برق را مجانی میکنیم، اتوبوس را مجانی میکنیم، دلخوش به این مقدار نباشید، روحیات شما را عظمت میدیم، شما را به مقام انسانیت میرسانیم، اینها شما را منحط کردند، اینقدر دنیا را پیش شما جلوه دادند که خیال کردید همه چیز این است.»

توجه در همین عبارات امام نشان می دهد ایشان ضمن رد این دیدگاه که انقلاب مردم ایران انقلابی صرفا برای شکم بوده است، اصل و انگیزه انقلاب را تعالی یک ملت و ارتقای انسانیت آن می داند، دقیقا نقطه مقابل تحلیل های غالب آن روز که مارکسیست ها بیان می کردند و معتقد بودند که انقلاب مردم ایران فقط و فقط یک ریشه دارد و آن هم اقتصاد است!

......................................................................................

پ.ن:

پیغام پرمفهوم یک اصفهانی به رئیس جمهور

 

 

زمان: 2015-06-02 00:28:14

شهیدی که افتخار میزبانی از او را داشتیم چندین بار...خیلی دوست داشتم برایش بنویسم

او متولد 1341بود پدرانش مسول ضبط چلچراغ های حرم رضوی بودند از قدیم،برای همین فامیل آن ها شده بود ضابط...در خانواده ای فرهنگی بزرگ شد سه سال اول دبستان را در یک سال خواند و در سن پانزده سالگی به جای هجده سالگی دیپلم خود را اخذ کرد و برای ادامه تحصیل در رشته دکتری عمومی راهی هندوستان شد در آن جا شنید که ایران متحول شده است و دارد انقلابی علیه استعمار و استکبار صورت میگیرد پس درس مشق را در هندوستان نیمه تمام گذاشت برای کمک به انقلاب اسلامی راهی ایران شد.

او آمد در محله خود پایه گذار انجمن اسلامی جوانان و نوجوان مسجد شد و در سال 1359 وارد بسیج شد و مربی پرورشی و عقیدتی را بر عهده گرفت.بعد از انقلاب فرهنگی در ایران و باز شدن دانشگاه ها این انسان شریف در رشته روان شناسی ادامه تحصیل می دهد اما بعد از خواندن چندین ترم از دانشگاه بیرون آمد و خود بعد ها علت این کارش را می گوید: هدف من از این رشته شناخت انسان بود ولی در این رشته من به هدفم نرسیدم.

بعد از ترک دانشگاه باز سر کار قبلی خود باز میگردد و مربی عقیدتی در بسیج می شود.خاطره زیبایی که در زمان مربی بودن او نقل می شود این است که:

"روز امتحان فرا می رسد مربی برگهایش را بین بچه های سر کلاس پخش می کند بعد از چند دقیقه مربی اعلام می کند وقت تمام است برگ هایتان را بالا بگیرید.ماهمه در کلاس هاج و واج ماندیم و همه شروع کردیم به اعتراض کردن که ما بلدیم شما اعلام وقت نکردید ماهنوز چندین سوال بی جواب داریم اما مربی نوزده ساله ما لبخندی میزند و دست خود را به نشانه سکوت بالا می برد و بعد از چند لحظه هم همه ها می خوابد و مربی شروع به سخن میکند:بچه ها یادتان هست کلاس معاد شناسی بهتان گفتم مرگ دست خداست یک موقع دیدید مرگ شما فرارسید نکن مثل الآن برگه هایتان خالی باشد آن موقع دگر نمی توانید اعتراض کنید که شما وقت را اعلام نکردید ماسوال ها را بلدیم و داشتیم می نوشیتمو... از این بحث ها.بعد اتمام حرف هایش او تمام برگه ها را بر می گرداند و امتحان را دوباره شروع می کند."

montazer124 روایت گری های شنیدنی عبدالله ضابط علمدار روایت گری

مدتی بعد وارد سپاه می شود و به جبهه های جنگ می رود. اما سپاه او را به قم می فرستد دانشگاه تربیت مربی عقیدتی در قم و از آنجا با حوزه آشنا می شود و انجا آن بزرگوار هدف خود در دانشگاه می رسد که همان انسان شناسی بود.

به دادگاه نامه می نویسد و درخواست تعویض نام خود را می دهد...دقیقا همان جا بود که افشین ضابط تبدیل به عبدالله ضابط می شود.

در خواستگاری خود نکته ای به خانوم آینده اش گفته بود:می خواهم طوری زندگی کنم که اگر دوستم به فرش زیر پایم احتیاج داشت به او بدهم و دقیقا هم این کار را انجام داد.

خودش را عادت نداده بود به خوشی کردن به راحت بودن یکی از دوستان او تعریف می کند:

"در اردوگاه شاندیز مشهد بودیم.

 صبح به اتاقش رفتم تا بیدارش کنم ، دیدم روی موکت نازک و سفت، دراز کشیده و چفیه ای را روی صورتش انداخته است.

وقتی بیدار شد به اعتراض گفتم: حیف این تخت و پتو نیست که روی زمین خوابیدی؟ تبسّمی کرد و گفت: بدنم به این چیزها عادت نداره .

ناخودآگاه گفتم: شما باید شهید می شدی، تعجّب  می کنم چرا جا موندی!

 با حالتی از حسرت و افسوس گفت: دعا کنید من و خانواده ام همگی شهید بشیم"

 

بعد از جنگ تازه کارش شروع شد او کار زینبی را پیش گرفت یعنی روایتگری...

تعریف می کنند که عاشق طلائیه بود چندین بار هم از خودش شنیدم می گفت طلائیه عجب طلاییه بعد از جنگ اولین بار که به طلائیه رفت عمامه خود را باز کرد و استخاره زد آیه ی عجیبی آمد:فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى "پای افزارت را بيرون کن که اينک در وادی مقدس طوی هستی." می گویند سه بار استخاره کرد و هر سه بار همین آیه آمد و بعد پابرهنه شد شروع کرد راه رفتن زیر لب زمزمه می کرد لبیک اللهم لبیک...دگر شد راوی اولین راوی کربلای جبهه ها...

می‌ایستاد کنار جاده. انگار نه انگار که بیابان است.دست تکان می‌داد تا یکی از اتوبوس‌های راهیان نور, جلوی پایش ترمز می‌زد.سوار می‌شد.کمی گرم می‌گرفت و روایت گری‌اش را شروع می‌کرد.

 یک روز سوار اتوبوسي شديم كه وضعیتش فرق می کرد

انگار یک اتوبوس بمب متحرک ! راه انداخته بودند . یکی از یکی شرتر و جسور تر چشمشان که به حاجی افتاد ، به جای سلام ، اول بسم الله گفتند : به به... آخوند! آه از نهادم بلند شد . این هم از شانس ما ! دم غروبی گرفتار چه آدمایی شده بویم . تا توانستند حاجی رو دست انداختند . داشتم از کوره در می رفتم . علامت داد چیزی نگم .خودش لبخند داشت و نگاهشان می کرد . شوخی را از حد خودش گذارنده بودند . یقین داشتم که دیگر حاجی پیاده می شود . بر خلاف تصور من ، از جا بلند شد و رفت ته اتوبوس نشست . دستانش را برهم زد و گفت : بچه ها دوست دارین براتون بخونم و کف بزنین؟!...

گل از گلشان شکفت . گویا سوژه ی جدیدی پیدا کرده اند . یک صدا گفتند : بعله ...! حاجی خواند و آنها کف زدند...

محفل را که دست گرفت یوش یواش مسیر شعر ها را عوض کرد ...
باید پیاده می شدیم . بعضی ها می خواستند پای حاجی را ببوسند تا پیششان بماند .اما نوبتی هم باشد نوبت دیگران بود ! تا چند قدم آن طرف ترشان ، صدای هق هق گریه هایشان بدرقه راهمان بود...

او همیشه اکسیری در جیب خود داشت کمی خاک تربت اباعبدالله علیه السلام را با مقداری خاک بجا مانده از استخوان های شهدا را در هم آمیخته بود.بوی عجیبی داشت.

 می گفت:

در جیبم عطر نمی گذارم که مبادا بوی خوش آن را از بین ببرد قبل از هر سخنرانی آن را به مشام می کشید و بر صورت و لب هایش می مالید انگار مست می شد. صحبت هایش همیشه در دل ها نفوذ می کرد.

 می گفت:لب هام را که به خاک شهدا تبرک می کنم،خودشون حرف هایی رو که باید بزنم به زبونم جاری میکنن.او حقیقت را می گفت

عکس شهدا همیشه در جیب‏هایش بود تصادف که کرد، رساندندش بیمارستان. پرستار جیب‌هایش را گشت، مانده بود این آدم کیست که جیبش به جای محتویات معمولی هر جیبی، پر است از عکس شهید.



یکی از فرماندهان جنگ روایت می‌کند: خدا رحمت کند «حاج عبدالله ضابط» را. برایم تعریف می‌کرد خیلی دلم می‌خواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سیدمرتضی را ببینیم، خلاصه نشد. بالاخره آقا سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمون‌ها پر کشید.

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقه جنگی با کاروان‌های راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم می‌خواست تا وقتی زنده هستی بیایم و ببینمت، اما توفیق نشد. سید به من گفت "ناراحت نباش فردا ساعت ۸ صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم". صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم، گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا بروم ببینم چه می‌شه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت ۸:۳۰. دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن می‌شدم که خواب و خیال است. سربازی که آن نزدیکی‌ها در حال نگهبانی بود، نزدیک آمد و گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: بله، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

alt

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است. گفت: رفیقت آمد اینجا تا ساعت ۸ هم منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره، به من گفت: کسی با این اسم و قیافه می‌آید اینجا، به او بگو آقا مرتضی آمد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان.
رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته:آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی.

 

برای شناختش همین بس که امیرحسین یک ساله را نشانده بود روی پایش و بازی می‌کرد… یکدفعه او را زمین گذاشت و گفت: شهید همت، وقتی توانست از زن و بچه‌اش دل بکند، خدا قبولش کرد…چند ماه بعد، خدا قبولش کرد.

......................................................................................

http://fetyan.net/showimage.aspx?imagepath=/fetyan_content/media/image/2011/03/617_orig.jpg&mode=large

اما خاطره ی حقیر از این شهید بزرگوار:

در شهر خودمان دعوتش کردیم برای هیئتمان روی منبر حرف زیبایی زد که به یادم مانده که بعد ها که سنم زیاد تر شد فهمیدم چه گفت...

با آن لهجه شیرین مشهدی اش گفت:دیدید بچه ها غداهایی رو که خیلی دوست دارند می گذارند آخرسر می خورد آن هم ذره ذره تا تمام نشود؟...می گفت رفقا عشق به امام حسین هم باید همینطور باشه بذاری آخرسر یواش یواش آروم آروم توی قلب و روحت واردش کنی تا تاثیر این عشق در تو زیاد بشه و روحت رو جلا بده...

یکی از روایت های زیبای این شهید عزیز را می توانید از اینجا و اینجا ببینید.

........................................................

پ.ن:

http://sangariha.com/i/attachments/1/1378623779701491_large.jpg

 نشسته ام چو غباری به شوق اذن دخول


بیا بگو نتکانند پادری ها را

برچسب ها: دعا کنید , بتوانم , گفت حالا , پرید وسط , هاشم آقا , تیر بار , پناهنده شده , داخل سنگر , دارعلی , پناهنده , عراقیه , عراقی , تیرباره , گرفتن , تیربار , آمدند , نشسته , خاکریز , گردان , انگار , انقلاب مردم ایران , بهشت زهرا , مجانی میکنیم، , انقلاب مردم , این مقدار , مردم ایران , سخنرانی روز , این مساله , این باره , امام خمینی , انقلاب , سخنرانی , خمینی , م , سید مرتضی آوینی , مرتضی آوینی , سید مرتضی , آقا مرتضی , خدا قبولش , این شهید , دلم می‌خواست , خیلی دلم , این رشته , شده است , مربی عقیدتی , راهیان نور ,  می گفت , ادا
زمان: 2015-06-02 00:28:14

روزی نه چندان دور...

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1392/04/06/13920406000028_PhotoL.jpg
 
روی پشت بام نشسته ایم و پاهایمان را مثل دوران کودکی از طره ساختمان رها کرده‌ایم تا تاب بخورد. به ابلیسک منهدم شده جلوی کاخ نگاه می کنیم. حسین می گوید آتش داری؟ و من چپ چپ نگاهش می کنم که یعنی خجالت بکش! و بعد پرچم آمریکایی را که رویش نشسته نشانم می دهد و با یک لبخند که مثلا حالم را گرفته به پرچم اشاره می کند که یعنی می خواهم بسوزانمش. می گویم قبول دارم ولی انصافا قیافه‌ات خیلی غلط انداز بود. با هم می خندیم و به بالای گنبد کاخ نگاه می کنیم که دو بسیجی در حال نصب یک پرچم هستند. فکر می کنم که شاید به لحاظ رسانه ای خوب نباشد ولی خب کاری نمی شود کرد. ما که تا این بالا آمدیم حالا هر چه دلشان بخواهد پخش می کنند.
 
حسین از کوله اش فلاسک همیشه نم پس ده اش را بیرون می آورد. چند روز بود اصلا فرصت استراحت نداشتیم و به همین خاطر چای هم تقریبا سرد شده بود. هر چی ته فلاسک مانده بود نصف کردیم و لاجرعه سر کشیدیم.
 
با خودم  روزهای جوانی را مرور می کنم. یاد نیمرو کوهی می افتم. آن موقعی که همه چیز را برای یک نیمروی خوب در کوه هماهنگ کرده بودیم و وقتی بالای قله آتش را روشن کردیم، دیدیم حسین دو دستی به سرش زد و گفت بچه ها ماهی تابه را نیاوردیم. بی نیمرو نمی شد از کوه پایین رفت. بجای ماهی تابه یک تخته سنگ را روی آتش گذاشتیم. خوشمزه ترین نیمروی عمرمان بود.
 
کارهای گرافیکی و هردمبیلمان در اینترنت؛ هزار ایده عقیم مانده و هزار کار نکرده... حالا اما حسین موهایش کمی سفید شده. هر قدر که می گذرد بیشتر شبیه پدرش می شود. و من هم... چقدر پیر شدم. حتی سن بابا را هم رد کرده ام. حالا دیگر او از من جوانتر است. حتم دارم حسین هم الان به این چیزها فکر می کند. به رفقایی که از دست دادیم. به اتفاقاتی که ورای طاقتمان بود...
 
نه جلوه های ویژه ای در کار هست نه واقعیت افزوده ای. روی کاخ سفید نشسته ایم و فقط نگاه می کنیم. به حسین می گویم باورت می شد روزی به اینجا برسیم؟ حسین لب و لچه ای کج می کند که انگار جوابش آره هست. اما در پس این جوابش نگاهی بود که اعتراف می کردکه اصلا فکر نمی کرد این طور به اینجا برسیم!
 
در این افکار هستیم که از خستگی دراز می کشیم روی سقف کاخ سفید و به آسمان نگاه می کنیم. خورشید کم کم در حال پایین رفتن است. از دور صداهای گنگ برخورد ها و انفجارها به گوش می رسد. صداهایی که دیگر خیلی جدی به نظر نمی رسد. به آسمان ارغوانی با ابرهای پراکنده خیره شده ام...
 
....................................................................
 
 http://pk110.persiangig.com/1jomle/imam-hosain.jpg
پ.ن:
 
ان الانسان لفی خسر
 

مثلا بمیرد و چشمان تو را نبیند...

برچسب ها: دعا کنید , بتوانم , گفت حالا , پرید وسط , هاشم آقا , تیر بار , پناهنده شده , داخل سنگر , دارعلی , پناهنده , عراقیه , عراقی , تیرباره , گرفتن , تیربار , آمدند , نشسته , خاکریز , گردان , انگار , انقلاب مردم ایران , بهشت زهرا , مجانی میکنیم، , انقلاب مردم , این مقدار , مردم ایران , سخنرانی روز , این مساله , این باره , امام خمینی , انقلاب , سخنرانی , خمینی , م , سید مرتضی آوینی , مرتضی آوینی , سید مرتضی , آقا مرتضی , خدا قبولش , این شهید , دلم می‌خواست , خیلی دلم , این رشته , شده است , مربی عقیدتی , راهیان نور ,  می گفت , ادا , کاخ سفید , ماهی تابه , کاخ نگاه , نشسته ایم , نشسته , جوابش , آسمان , نیمروی , مانده , بالای , فلاسک , نیمرو
زمان: 2015-06-02 00:28:14

مردان مرد...

رزمندگان غواص

 

تو گردان شایعه شد نماز نمی خونه!
می گفتن: «تو که رفیق اونی، بهش تذکر بده!»
باور نکردم و گفتم: «لابد می خواد ریا نشه، پنهانی می خوانه.»
وقتی دو نفری توی سنگر کمین جزیره ی مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خودم دیدم که نماز نمی خواند!

توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم…

…تو که برای خدا می جنگی، حیف نیس نماز نخونی؟
لبخندی و گفت: «یادم می دی نماز خوندن رو!»
بلد نیسی!؟
نه، تا حالا نخوندم!

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره ی شصت دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.
دو نفر نگهبان بعد با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند.
سوار قایق شدیم تا برگردیم.
پارو زدیم و هور را شکافتیم.
هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره شصت توی آب هور خورد و پارو از دستش افتاد.

آرام که کف قایق خواباندمش، لبخند کم رنگی زد.
با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و چشمش به آسمان یکی شد

برچسب ها: دعا کنید , بتوانم , گفت حالا , پرید وسط , هاشم آقا , تیر بار , پناهنده شده , داخل سنگر , دارعلی , پناهنده , عراقیه , عراقی , تیرباره , گرفتن , تیربار , آمدند , نشسته , خاکریز , گردان , انگار , انقلاب مردم ایران , بهشت زهرا , مجانی میکنیم، , انقلاب مردم , این مقدار , مردم ایران , سخنرانی روز , این مساله , این باره , امام خمینی , انقلاب , سخنرانی , خمینی , م , سید مرتضی آوینی , مرتضی آوینی , سید مرتضی , آقا مرتضی , خدا قبولش , این شهید , دلم می‌خواست , خیلی دلم , این رشته , شده است , مربی عقیدتی , راهیان نور ,  می گفت , ادا , کاخ سفید , ماهی تابه , کاخ نگاه , نشسته ایم , نشسته , جوابش , آسمان , نیمروی , مانده , بالای , فلاسک , نیمرو , سنگر کمین، , توی سنگر , نماز نمی , خمپاره , کمین، , خواند , نگهبان
زمان: 2015-06-02 00:28:14

الله اکبر ولله الحمد

به لطف حضرت دوست یکی از خبیث ترین انسان های روی زمین به درک واصل شد.

ملک عبدالله مرد...

http://bachehayeghalam.ir/wp-content/uploads/2014/10/%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%84-%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-1.jpg

پ.ن:

ان شاالله که مرگ ملک عبدالله داخلی رو زود زود ببینیم...

 

برچسب ها: دعا کنید , بتوانم , گفت حالا , پرید وسط , هاشم آقا , تیر بار , پناهنده شده , داخل سنگر , دارعلی , پناهنده , عراقیه , عراقی , تیرباره , گرفتن , تیربار , آمدند , نشسته , خاکریز , گردان , انگار , انقلاب مردم ایران , بهشت زهرا , مجانی میکنیم، , انقلاب مردم , این مقدار , مردم ایران , سخنرانی روز , این مساله , این باره , امام خمینی , انقلاب , سخنرانی , خمینی , م , سید مرتضی آوینی , مرتضی آوینی , سید مرتضی , آقا مرتضی , خدا قبولش , این شهید , دلم می‌خواست , خیلی دلم , این رشته , شده است , مربی عقیدتی , راهیان نور ,  می گفت , ادا , کاخ سفید , ماهی تابه , کاخ نگاه , نشسته ایم , نشسته , جوابش , آسمان , نیمروی , مانده , بالای , فلاسک , نیمرو , سنگر کمین، , توی سنگر , نماز نمی , خمپاره , کمین، , خواند , نگهبان , ملک عبدالله , عبدالله
زمان: 2015-06-02 00:28:14

مانده بودم چه پستی را برایش بگذارم تا این سخن سید مرتضی را دیدم...

http://bachehayeghalam.ir/wp-content/uploads/2015/01/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%BA%D9%86%DB%8C%D9%87.jpg

سید شهید مرتضی آوینی :

مرگی چونین برای اولیای خاص خداست و هر مدعی لاف زن لیاقت پوشیدن ردای شهادت را ندارد.

برچسب ها:
زمان: 2015-06-02 00:28:14

خنده تلخ

 

دکتر ظریف وارد مترو شده و روی یکی از صندلی‌های خالی مترو که غالباً در مترو خالی است می‌نشیند. بعد رو می‌کند به اینطرفی و آنطرفی و چاق سلامتی می‌کند. اینطرفی و آنطرفی علی رغم آنکه انسان‌های باکلاسی به نظر می‌رسند، ظریف را نشناخته و به او محل نمی‌گذارند. در همین حال صدایی کم‌کم نزدیک می‌شود:

- جوراب نخی، فری سایز، ضد بو، ضد عرق، ضد باکتری سه تا 5 تومن. باطری قلم نیم‌قلم تا 2084 هم تاریخ مصرف داره 4 تا دو تومن. لواشک پذیرایی در 94 طعم مختلف فقط هزار. پاکت هدیه ده تا 1000، آدامس خوشبو کننده دهان همراه با دستگاه تهویه مطبوع حلق دو تومن. نخ دندان به طول 800 کیلومتر فقط هزار، خودکار تقلب، مینویسی اما جز با نور لامپ خودش خونده نمیشه، مفت! فقط دو تومن. خمیردندان سفید کننده –بی‌رنگ در میاره!-  سه تومن...

مرد دستفروش دارد از کنار ظریف رد می‌شود که نگاهش به او می‌افتد:

- عه... آقا ظریف... خودتی آقاظریف.... جون من خودتی؟

- سلام عزیزم، بله من ظریف هستم.

- قربونت برم... خوبی؟

مرد دستفروش چاق سلامتی می‌کند و یک عکس سلفی می‌اندازد و:

- آقا ظریف یه دونه از این چیز میزا بخر از ما...

- نیاز ندارم عزیزم.

- مگه میشه... از این... از این خمیر دندونا بخر... سفید کننده‌اس ها، واسه شما که میخندی خیلی خوبه، البته شما که دندونات سفیده اما سفیدترش میکنه...

- نه نمیخوام عزیزم...

پسر جوانی که در صندلی روبرو نشسته و در این مدت یک لحظه هم سرش را از روی گوشی تلفن همراهش بلند نکرده، باز هم بدون اینکه سرش را بلند کند، زیر لب می‌گوید:

- اونجور که این بنده خدا میخنده، سفید کننده معده بیشتر به کارش میاد!

مرد دستفروش به پسر جوان چپ چپ نگاه میکند و رو به ظریف ادامه می‌دهد:

- از این آدامسا چی؟ خوشبو ککنده‌س، نه که شما هی حرف میزنید اونجا...

- ممنون... من دهنم همیشه بوی خوب میده...

- شما که بله... جسارت نکردم.... واسه اونا گفتم، نه که نجسی میخورن، خب همه‌اش سیبیل به سیبیل می‌شینید حرف میزنید...

- تشکر... اونا خودشون آدامس دارن، آبنبات هم دارن... تازه به ما هم دادن!

پسر جوان همانطور که با موبایلش بازی میکند با صدای پق، می‌خندد!

- خب از این لواشکا بخر... جون میده برای مهمونی...

- ممنونم عزیزم، نمیخوام...

- چرا نمیخوای آقا ظریف... بالاخره تو که ماهی سه بار میری ژنو زشته دست خالی بری، یه سوغاتی برا کری جونت نمیخوای ببری؟!

پسر موبایل‌باز اینبار هم زیر لب می‌گوید:

- دست خالی نمیره که... مطمئن باش!

ظریف گردنش را می‌کشد و نگاهی به پسر جوان می‌اندازد. مرد دستفروش برمیگردد چیزی به پسر جوان بگوید ولی خودش را کنترل می‌کند! ظریف دارد کم‌کم از کوره در می‌رود:

- ممنونم آقا جون... نمیخوام.

- آقا جون اصلا اینارو ولش کن. بیا از این خودکارای تقلب ببر. ببین وقتی مینویسی معلوم نمیشه، اما همینکه با لامپ تهش نور میندازی روش، معلوم میشه. ببر متن توافق اصلی رو با این بنویس، داخلی ها هم نمی‌فهمن چی دادید، چی گرفتید!

پسر جوان که هنوز هم سرش به موبایل گرم است میگوید:

-  مگه حالا که با خودکار معمولی نوشتن کسی میدونه چی دادن، چی گرفتن؟ خودش گفت استیضاح هم بشم نمیگم تو مذاکرات چه خبره!

مرد دستفروش شاکی بر می‌گردد به سمت پسر جوان:

- اگه گذاشتی ما دو زار کاسب شیم امروز!

ظریف با اوقات تلخی دست میکند توی جیب و یک ده هزار تومنی بیرون می‌آورد:

- بیا آقاجون... این رو بگیر ولی دست از سر ما بردار...

- زکی... فکر کردی من گدام؟ مثل اینکه تو هم عادت کردی بدون اینکه چیزی بگیری، یه چیزی بدی بره ها!

قطار توقف می‌کند و بلندگو می‌گوید:

- ایستگاه امام خمینی، مسافرینی که قصد دارند به سمت این وزارت خارجه بروند در این ایستگاه پیاده شده و اگر خسته نمی‌شوند چهار قدم هم پیاده بروند، والّا...

برچسب ها: دعا کنید , بتوانم , گفت حالا , پرید وسط , هاشم آقا , تیر بار , پناهنده شده , داخل سنگر , دارعلی , پناهنده , عراقیه , عراقی , تیرباره , گرفتن , تیربار , آمدند , نشسته , خاکریز , گردان , انگار , انقلاب مردم ایران , بهشت زهرا , مجانی میکنیم، , انقلاب مردم , این مقدار , مردم ایران , سخنرانی روز , این مساله , این باره , امام خمینی , انقلاب , سخنرانی , خمینی , م , سید مرتضی آوینی , مرتضی آوینی , سید مرتضی , آقا مرتضی , خدا قبولش , این شهید , دلم می‌خواست , خیلی دلم , این رشته , شده است , مربی عقیدتی , راهیان نور ,  می گفت , ادا , کاخ سفید , ماهی تابه , کاخ نگاه , نشسته ایم , نشسته , جوابش , آسمان , نیمروی , مانده , بالای , فلاسک , نیمرو , سنگر کمین، , توی سنگر , نماز نمی , خمپاره , کمین، , خواند , نگهبان , ملک عبدالله , عبدالله , چاق سلامتی می‌کند , پسر جوان , مرد دستفروش , آقا ظریف , دست خالی , آقا جون , حرف میزنید , سلامتی می‌کند , چاق سلامتی , بدون اینکه , سفید کننده , می‌کند , دستفروش
زمان: 2015-06-02 00:28:14

علامه حسن زاده آملی:ظهور اتفاق افتاده

http://www.rasekhoon.net/_WebSiteData/PhotoGallery/Photos/0f7f9a82-c9d6-4de5-89d0-6bc337f6eb36.jpg 
استاد لحظه‌ای تأمل کردند و سپس با خنده شیرین و معناداری به جمع نگاه کرده و با آن لهجه شیرین فرمودند خلاصه عرایض حضرات این است که می‌خواهید بفرمایید که ظهور حضرت نزدیک است؟ با تأیید دوستان ایشان فرمودند: اگر بــــگویم ظــــهور اتفـــاق افتـــــاده چه؟
.................................
 
ادامه مطالب را از دست ندهید.
 
برچسب ها: دعا کنید , بتوانم , گفت حالا , پرید وسط , هاشم آقا , تیر بار , پناهنده شده , داخل سنگر , دارعلی , پناهنده , عراقیه , عراقی , تیرباره , گرفتن , تیربار , آمدند , نشسته , خاکریز , گردان , انگار , انقلاب مردم ایران , بهشت زهرا , مجانی میکنیم، , انقلاب مردم , این مقدار , مردم ایران , سخنرانی روز , این مساله , این باره , امام خمینی , انقلاب , سخنرانی , خمینی , م , سید مرتضی آوینی , مرتضی آوینی , سید مرتضی , آقا مرتضی , خدا قبولش , این شهید , دلم می‌خواست , خیلی دلم , این رشته , شده است , مربی عقیدتی , راهیان نور ,  می گفت , ادا , کاخ سفید , ماهی تابه , کاخ نگاه , نشسته ایم , نشسته , جوابش , آسمان , نیمروی , مانده , بالای , فلاسک , نیمرو , سنگر کمین، , توی سنگر , نماز نمی , خمپاره , کمین، , خواند , نگهبان , ملک عبدالله , عبدالله , چاق سلامتی می‌کند , پسر جوان , مرد دستفروش , آقا ظریف , دست خالی , آقا جون , حرف میزنید , سلامتی می‌کند , چاق سلامتی , بدون اینکه , سفید کننده , می‌کند , دستفروش , فرمودند , شیرین
زمان: 2015-06-02 00:28:14

خداحافظی

خداحافظ بلاگفا با همه بدی ها و خوبی هایت...

برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:02

گنه نکن!!!

http://s1.picofile.com/file/7977890428/savab_gonah.jpg

برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:02

چقدر ایمان داریم؟؟

http://s4.picofile.com/file/7737800856/ayatollah_bahjat.jpg

ﺁﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﻬﺠﺖ (ره):

ﻫﯿﭻ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﺑﻌﺪﯼ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﻧﯿﺴﺖ؛

ﺯﯾﺮﺍ ﺑﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺎﺩﺭﺵ ایمان ﺩﺍﺭﺩ؛

ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ...
برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:02

چادر سیاه


http://s3.picofile.com/file/7839737525/hejab_faransavi.jpg

حیا را که نفهمی، چادر سیاه هم تو را محجبه نخواهد کرد...
برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:02

ما...


http://www.behesht.info/Files/Image/2014/2/zamen89_16153317.jpg

ما شرمنده ی این خون های ریخته ایم.

برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:02

ای که از...


http://www.behesht.info/Files/Image/2014/2/beynolharameyn_17210835.jpg

ای که از روز ازل ما را جدا کردی حسین

یک نگه کردی و ما را مبتلا کردی حسین

حاجت دنیایی و عقبایی ما را که هیچ

حاجت پیغمبران هم روا کردی حسین

برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:03

اسلام از نوع آمریکایی

آقا جانم

http://up-313theme.ir/PIC/rahbari22.jpg

برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:03

نکند...

http://s5.picofile.com/file/8113479918/3131412.jpg

برچسب ها:
زمان: 2018-04-04 18:45:03

حرص به دنیا

http://multimedia.mehrnews.com/Original/1392/11/10/IMG14490098.jpg


امام باقر علیه السّلام فرمودند:


شخص‌ حريص‌ به‌ دنيا مانند كرم‌ ابريشم‌ است‌ كه‌ هر چه‌ بيشتر ابريشم‌ به‌ دور خود مى‌تند ، راه‌ بيرون‌ شدنش‌ را دورتر و مشكل‌تر مى‌كند ، تا اينكه‌ از غم‌ و اندوه‌ بميرد.
كافى‌ ، ج‌ 2 ، ص‌ 316
برچسب ها: دعا کنید , بتوانم , گفت حالا , پرید وسط , هاشم آقا , تیر بار , پناهنده شده , داخل سنگر , دارعلی , پناهنده , عراقیه , عراقی , تیرباره , گرفتن , تیربار , آمدند , نشسته , خاکریز , گردان , انگار , انقلاب مردم ایران , بهشت زهرا , مجانی میکنیم، , انقلاب مردم , این مقدار , مردم ایران , سخنرانی روز , این مساله , این باره , امام خمینی , انقلاب , سخنرانی , خمینی , م , سید مرتضی آوینی , مرتضی آوینی , سید مرتضی , آقا مرتضی , خدا قبولش , این شهید , دلم می‌خواست , خیلی دلم , این رشته , شده است , مربی عقیدتی , راهیان نور ,  می گفت , ادا , کاخ سفید , ماهی تابه , کاخ نگاه , نشسته ایم , نشسته , جوابش , آسمان , نیمروی , مانده , بالای , فلاسک , نیمرو , سنگر کمین، , توی سنگر , نماز نمی , خمپاره , کمین، , خواند , نگهبان , ملک عبدالله , عبدالله , چاق سلامتی می‌کند , پسر جوان , مرد دستفروش , آقا ظریف , دست خالی , آقا جون , حرف میزنید , سلامتی می‌کند , چاق سلامتی , بدون اینکه , سفید کننده , می‌کند , دستفروش , فرمودند , شیرین , ابريشم‌
زمان: 2018-04-04 18:45:03